میدونید تازگی ها به چه نتیجه ای رسیده ام ؟؟!!! نتیجه گیری من از این قراره که بد ترین دوران برای پدر و مادر زمانی است که آنها اعتبار و مقبولیت خودشون را نزد فرزندان شان از دست بدهند ، که میشه به آن عناوینی مثل مرگ تدریجی یا مرگ خاموش هم داد . نظر شما چیه ؟؟؟
ولی تو اون دوران هم بازم به فکر بچه هاشونن. واقعا پدر و مادر بهترین نعمت هستند
مقبولیت شاید نه. شاید بیشتر این که اونا کاردرست ترین آدم هایی نیستن که ما می شناسیم. که این اتفاقا خوب هم هست. من فکر می کنم اگه روزی مادر باشم یه باری از روی دوشم برداشته می شه وقتی او بفهمه که من اون معنی که فکر می کرده معتبر نیستم و شاید اینطوری بگذره از عیب ها و کاستی های من. ولی دوست داشته باشه منو دیگه.. آدمیم بالاخره!
مرگ تدریجی و به دنبالش تولد تدریجی شاید. اینطوری ادامه پیدا می کنه. همون چیزی که ناخودآگاه مادر ها و پدرها خواسته اند..
آقا مهران گل گلاب خوبی؟
این اتفاق خیلی زود معمولا می افته ....به خصوص در دوران فعلی که عموما بچه ها از والدینشون جلوترن ..یعنی معمولا تحصیلاتشون بالاتره یا اطلاعاتشون از دنیای دور و بر و اتفاقاتی که می افته بیشتره و یا در مورد مد ، والدینشون رو قبول ندارن ....اساسا ابهت پدر و مادر و نقش والدینی اونها در دوران بلوغ زیر سوال میره ....حال اگر بت پدر و مادر شکسته بشه بجه ها هم با بحران روبه رو می شن یعنی این دوره برای بچه ها خیلی سخته که ببینن پدر و مادرانشون اون جوری که اونها فکر می کردن نیستن ......اونها بر این باورند که پدر ،مردی است قدرتمند و همه چیز دان اما یهو می بینن از این خبرها هم نیست ، از یک طرف وجدان و فرامن درونشون اجازه نمی ده که والدین رو دچار نقص ببینن و از این فکر ، احساس گناه می کنن و از سویی این واقعیت داره .....
اگر والدین این رو بپذیرن که حقیقتا اونها هم مثل خیلی از ادمهای دیگر ، مجموعه ای نقاط قوت و ضعف دارن و سعی کنن بچه ها رو هم به سمت واقع بینی سوق بدن ...این مرحله برای اونها هم به جای مرگ تدریجی یا مرگ خاموش ، می تونه مرحله ی رشد یاشه ...
از سوی دیگه ، اریک اریکسون بر این باور است که دو مرحله ی آخر رشد انسان ، عبارتند از زایندگی و خرمندی ، زایندگی مرحله ی ۴۰ تا ۵ ساگی است که فرد دستاوردهای زندگی اش رو می چینه ، و مرحله ی آخر مرحله ی خردمندی است و فرد در این مرحله ، آدمی مجرب است که از زندگی احساس خوشایندی می کند . البته ، قابل ذکر است که هر کدام از این مراحل یه قطب مثبت و یه قطب منفی دارن .......
اگر فرد در قطب منفی اش قرار بگیره ، دچار مشکلات بسیاری می شه ....
اما ، به نظرم ، بدتر از نکته ای که تو گفتی ، بی توجهی و نادیده گرفتن اونها در زمان پیری است ...به نظرم مادربزرگها و پدر بزرگها ، خیلی انتظار ندارن که از اونها اسطوره بسازیم اما شاید این انتظار رو داشته باشن که تویه بازی باشن و نادیده گرفته نشن .......
--------------------------------------------------------------
مهران جان
یه نکته ی کوچولو در خصوص کامنتت تویه بلاگم ....خیلی نکته ی مهمی نیست اما تویه بلاگم برات نوشتم .....
سلام
ای بابا این چه حرفیه میگی تو از دوستان خوب من هستی لینکم نزاشتی نزاشتی مهم اینه که دوست خودمی
موافقم....
سلام مهران جان
متاسفانه درسته ....
من تو بحثای فلسفی خودمو دخالت نمیدم ! ( گیر ندی بگی فلسفی نیس و ایناها ! )
سلام مهران عزیزم
ممنون که فراموشم نمی کنی
راستش چند بار اومدم نظر بدم در مورد این پستت
اما هر بار با خوندن نظر دوستت م ر ی م پشیمون شدم
شنیدی که می گن جن که بسم الله بشنوه در می ره
همین طور نور که بیاد تاریکی فراری می شه
یا ...
خوب این حقیر عادی با خودش گفت در جایی که چنین نظرات مهمی داده شده واقعا چه حرفی برای گفتن داری ؟
اما می دونم که تو عزیز مهربون اون قدر به این موجود عادی لطف داری که تا نظر ندم راضی نمی شی
پس یه نظر عادی برات می نویسم:
بیشتر ماها از یک تا سه بار ( یا بیشتر ) این احساسو تجربه می کنیم
یه بار در رابطه با پدرمون
یه بار مادرمون
یه بارم در باره خودمون در ارتباط با فرزندمون ( یا فرزندامون )
این بستگی داره به نوع رفتار پدر و مادر در ایجاد ارتباط با کودک
بچه ها معمولا دوست دارن که پدر و مادر خودشونو در اوج ببینن
از نظر قدرت بدنی ، توان فکری ، سطح معلومات ، پاکی و پاکدامنی ، صداقت و درستکاری و ....
بالاخره زمانی فرا می رسه که اکثر بچه ها با واقعیتی متفاوت در رابطه یک یا چندتا از اون صفات مواجه می شن
این رد خور نداره
چون هیچ انسانی کامل نیست
حالا ممکنه یه کودک اول با مادرش مشکل پیدا کنه و بعد با پدرش و یا برعکس
معمولا بچه های کوچولو از پدر و مادرشون یه بت می سازن
و تو ذهن کوچیک خودشون شروع می کنن به دمیدن در بادکنکی که از والدینشون ساختن
این بادکنک تو ذهن اونا بزرگتر و بزرگتر می شه
تا جایی که دیگه ظرفیتش پر می شه و می ترکه
اینجاس که ذهن اونا در واقع بت شکنی کرده
معمولا پسر بچه ها وقتی به سنین نوجوانی می رسن سعی می کنن برای اثبات خودشون از نقاط ضعفی که تو وجود مادر و مخصوصا پدرشون پیدا کردن استفاده کنن و اونا رو به نوعی منکوب کنن که این طبیعیه
دختر بچه ها ولی از بتی که از پدرشون ساختن حتی اگه تکه تکه هم شده باشه محافظت می کنن
مگر این که خطای فاحشی ازش ببینن
و وای به اون روز ...
من فکر می کنم اگه والدین بابت این احساس پاکی که بچه های کوچولو نسبت به اونا دارن جوزده نشن و با واقع بینی به آینده ی محتوم تصویر خودشون تو ذهن بچه ها بنگرن ؛ می تونن از قبل زمینه چینیهایی کنن که فرزندشون در مواجهه با انفجار بادکنک ذهنیش کمتر آسیب ببینه و خودشونم کمترین مشکل و دردسر رو تجربه کنن
ما همه باید بدونیم که سوپر من و واندر وومن وجود ندارن و باید به نوعی این دانشو به بچه ها منتقل کنیم که بتونن راحت باهاش کنار بیان ...
اما مرگ تدریجی ؟
ممکنه ...
...
سربلند بمونی و ایرونی
سلام مهران جونم کجایی ؟
اینبار چه کم نوشتی حالت خوبه ؟ یکم نگران شدم